العلامة المجلسي

233

حياة القلوب ( فارسي )

شد مناجاة كرد وگفت : پروردگارا ! مرا فرستادى بسوى جبارى پس رسالت تو را به أو رسانيدم ومرا تهديد به كشتن كرد واكنون در مقام كشتن من است اگر مرا بيابد . خدا وحى فرمود به أو كه : از شهر أو بيرون رو وبه كنارى رو ومرا با أو بگذار كه بعزت خودم سوگند كه امر خود را در أو جارى گردانم وگفتهء تو ورسالت تو را در حقّ أو راست گردانم . إدريس گفت : پروردگارا ! حاجتي دارم . حق تعالى فرمود : سؤال كن تا عطا نمايم . إدريس گفت : سؤال مىكنم كه باران نبارى بر أهل اين شهر وحوالي ونواحي آن تا من سؤال كنم كه ببارى . خدا فرمود : اى إدريس ! شهرشان خراب مىشود واهلش به گرسنگى ومشقّت مبتلا مىشوند . إدريس گفت : هر چند بشود من چنين سؤال مىكنم . حق تعالى فرمود : من به تو عطا كردم آنچه سؤال نمودى وباران بر ايشان نمىفرستم تا از من سؤال كنى ومن سزاوارترم از همه كس به وفا نمودن به عهد خود . پس إدريس خبر داد أصحاب خود را به آنچه از خدا سؤال كرد از منع باران از ايشان وبه آنچه خدا وحى كرد بسوى أو ، وگفت : اى گروه مؤمنان ! از اين شهر بيرون رويد به شهرهاى ديگر ؛ پس بيرون رفتند وعدد ايشان بيست نفر بود ، پس پراكنده شدند در شهرها وشايع شد خبر إدريس در شهرها كه از خدا چنين سؤال كرده است . وإدريس رفت بسوى غارى كه در كوه بلندى بود ودر آنجا پنهان شد ، وحق تعالى ملكي را به أو موكّل گردانيد كه نزد هر شام طعام أو را مىآورد ، وأو در روزها روزه مىداشت وهر شام ملك از براي أو طعام مىآورد . وحق تعالى پادشاهى آن جبار را سلب كرد وأو را كشت وشهرش را خراب كرد وگوشت زنش را به خورد سگان داد به سبب غضب نمودن براي آن مؤمن ، ودر آن شهر جبارى ديگر معصيت‌كننده پيدا شد ، پس بيست سال بعد از بيرون رفتن إدريس عليه السّلام ماندند كه يك قطره از باران بر ايشان نباريد وبه مشقّت افتادند آن گروه ، وحال ايشان بد شد واز شهرهاى دور آذوقه مىآوردند .